crazy psychiatrist
پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٤
 

مبحث ترانس سکسواليزم يا همان اختلال در هويت جنسی مبحثی است که تا چندی پيش برای ورود به آن محدوديت وجود داشت اما خوشبختانه در چند سال اخير با تغيير نگرش در سطح جامعه نسبت به‌ آن روبرو هستيم. به طور خيلی خلاصه اين افراد از عدم هماهنگی ميان جسم و ذهن خود در رنج هستند. جسم آنها چيزی است که ذهنشان نمی پذيرد و در اين بين قصوری متوجه خودشان نيست. در ابتدا برای درمان سعی بر اين بود که ذهن فرد را از طريق روان درمانی با جسم او هماهنگ کنند اما متوجه شدند که اين کار در اکثر موارد مقدور نيست و امروزه در درمان اين افراد روش برعکس يعنی هماهنگ کردن بدن با ذهن بکار گرفته می شود. اما اين کار روندی سخت و پرزحمت است که بايد افراد مختلفی از تخصص های متفاوت در آن درگير شده و علاوه بر آن رضايت و همکاری خانواده بيمار نيز جلب شود. در جامعه ما که پيوندهای قوی خانوادگی وجود دارد خطر طرد شدن از خانواده و قطع پيوندهای گذشته فرد را تهديد می کند و تحمل آن برای او به راحتی آنچه که در غرب شاهد آن هستيم نيست. بررسی هايی که هدفشان ارزيابی چگونگی تطبيق اين افراد با شرايط تازه باشد ضروری به نظر می رسد.

علی فیروزآبادی

سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤
 

سه ماه پيش هم او را ديده بودم. با تمام وجود اصرار داشت که از ظاهر و جنسيت خودش راضی نيست و از ما می خواست پای گواهی خود مبنی بر موافقت با عمل را امضاء بگذاریم. به او گفتيم که بايد مدتی را- حداقل شش ماه- تحت روان درمانی بگذراند تا اطمينان حاصل شود که بر تصميم خود استوار است. بالاخره پس از نيم ساعتی بحث و جدل با دلخوری از جلسه بيرون رفت.... ديروز آمده بود. اشک ريزان که به من کمک کنيد همينی که هستم بمانم... دو نفر از دوستانم که تغيير جنيست داده اند دست به خودکشی زده و از بين رفته اند....

درغرب به کسانی که تمايل به تغيير جنسيت دارند به عنوان جزيی از روند درمان و کمک به آنها توصيه می شود که در حدود ۲ سال در قالب جنسی که دوست دارند در جامعه زندگی کنند. در ايران چنين چيزی ممکن نيست. چه بايد کرد؟

علی فیروزآبادی

سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤
 

بعد از مدتها دوباره فرصت کردم مطالبی را که در ذهن داشتم دنبال کنم. البته تنبلی هم در اين ميان بی تاثير نبود. يادداشت قبلی را که مرور کردم ديدم مطلب ناتمام است. در مورد فيلم ذهن زيبا و دنيای بيمار اسکيزوفرن نوشته بودم و....

دنيای انسان عادی از منظری دنيايی محدود است. آنچه که ما به آن رجوع می کنيم و از آن آگاهيم تنها بخشی از دنيای ما است. برای ما انسانهای معمولی دريچه های ذهن ناخودآگاه که می تواند منبعی غنی برای خلاقيت باشد در برخی حالات از قبيل رويا باز می شوند اما معنی تصاوير و ايده های مطرح شده در آن برايمان پنهان می ماند. اما کسانی هستند که قادرند به اين دنيای غنی از معانی نقب زده و  از اعماق اقيانوس ناخودآگاه گوهری گرانبها را به چنگ آورده و آنرا در معرض ديد ديگران قرار دهند. انسانهای خلاق توان آن را دارند که دنيای خود را به اين وسيله گسترش داده و چيزهايی را درک کنند که انسانهای ديگر از درک آن عاجزند. در اين معنی مرز مشترکی با جنون پيدا می کنند اما تفاوت در اين است که مبتلايان به جنون بدون اراده و قصد قبلی به اين دنيا « هل» داده می شوند بی اينکه خود بتوانند به شکلی معنی دار با دنيايی که به آن وارد شده اند ارتباط برقرار کنند

علی فیروزآبادی

سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

فيلم ذهن زيبا را که حتما ديده ايد. فرصتی دست داد تا در جلسه ايی به نقد و بررسی اين فيلم بپردازيم. اين فيلم يکی از بهترين فيلم های آموزشی در مورد بيماری اسکيزوفرنيا است که عليرغم « فيلم» بودنش صحنه های دراماتيک و اغراق گونه- برخلاف بسياری از فيلمهای ديگر مشابه- در آن کم ديده می شود( از اين نمونه فيلمها می توان پرواز برفراز آشيانه فاخته را مثال آورد). اسکيزوفرنيا شديدترين بيماری است که يک انسان می تواند تجربه کند چرا که موجب پاره پاره شدن قسمتی از وجود فرد می شود که موجوديت هر انسانی بر آن استوار است يعنی هويت او.

زمانی دکارت در جستجوی يافتن تکيه گاهی که نتواند در واقعيت آن شک کند پس از شک کردن در همه چيز حتی واقعيت بازتاب يافته از طريق حواس؛ به اين نتيجه منطقی رسيد که در همه چيز می توان شک کرد الا در اين امر که من وجودی هستم که شک می کنم. پس بايد موجود و واقعی باشم و گرنه نمی توانستم شک کنم. اين تکيه گاه در اسکيزوفرنيا تکه تکه می شود. همانند ظرف بلوری که با سقوط از ميز و رسيدن به زمين به قطعات متعدد شکسته می شود. رابطه اين تکه ها و ظرفی که الان ديگر نيست؛ رابطه فرد اسکيزوفرنيک و انسان سالم قبلی است. در اين مورد حرفهای زيادی دارم که می ماند برای يادداشت بعد...

علی فیروزآبادی

شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

در جلسه ايی در جمع همکاران صحبت به اينجا کشيد که گاهی سرکلاس و يا در بالين بيماران سر و وضع داشجويان به گونه ايی است که به هيچ وجه در شان کسی که در آينده پزشک می شود نيست. وقتی می خواهی از دختر دانشجويی خواهش کنی که بيمار را معاينه کند با ديدن ناخنهای بلندش از کرده خود پشيمان می شوی و دانشجويی ديگر از اين شکايت می کند که بيمار او را به درستی تحويل نگرفته و به سوالاتش جواب نداده و زمانی که به قيافه او نگاه می کنی می بينی به هرچيزی شبيه است الا طبيب و پزشکی که وجودش آرامش بخش بيمار باشد. گفته شد که در دانشگاههای معتبر دنيا معيارهای محکمی برای ظاهر دانشجويان از طرز آرايش مو گرفته تا مدل و اندازه پاشنه کفش وجود دارد. يعنی هرچند که در سطح جامعه و در خيابان ما با تنوع آرايشها و قيافه ها و مدلهای مختلف لباس روبرو هستيم اما در محيط دانشگاه تخطی از اين معيارها جايز نيست. بحث ميان همکاران به اينجا کشيده شد که چه بايد کرد؟ و صحبتها به جايی نرسيد و من همچنان در فکر سالهايی ام که اينها خود به جای ما می نشينند..

علی فیروزآبادی

جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٤
 
در ايام نوروز فرصتی دست داد تا به ديدن « بيشابور» و « معبد آناهيتا» و ساير جاذبه های تاريخی اطراف کازرون مانند غار شاپور برويم. صرف نظر از زيبايی محل و ابنيه؛ چيزی که جلب توجه می کرد حضور تعدادی جوان بيست تا بيست و پنج ساله بود که در قالب يک تشکل غيردولتی به نام کانون هم انديشان جوان به صورت رايگان به راهنمايی بازديدکنندگان می پرداختند. به گفته خودشان اين تشکل حدود ۲۵۰ عضو دارد که اکثرا دانشجو هستند. لازم ديدم در اينجا از اين کار خوب تقدير کرده و برای آنها آرزوی موفقيت کنم.
علی فیروزآبادی

پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٤
 

نوروز مبارک؛ شعری را که سالها پيش سروده شده به مناسبت اين ايام در اينجا به شما تقديم می کنم:

 

         ندايی را که هر دم از درونم می دهد آوا؛

          دلم می خواست باور داشتم ای دوست ای همراه

           خداحافظ جهان سرد و تاريک و سيه؛ بدرود!

            سلام ای صبح نورانی!

            سلام ای آفتاب پاک فروردين

             زمستان رفته از اين شهر و از اين بام

             بهار است و همه شهر و ديار ما پر از شادی است.

            بيا برکن زتن شولای سنگين و سياه و تنگ سرما را

            بيا پرکن قدح؛ سرکش قدح؛ سرکن جوانی را

            بيا هان ای عمو نوروز؛ عموی پير سرما سوز!

             بيا بر آشيان ما قدم بگذار

             قدم بر چشم ما بگذار

             سخن از مهر و پاکی گو

             ز آزادی؛ ز شادی گو

      دلم می خواست باور داشتم من شستشوی شهر را در زير باران بهاری

               زمين سرسبز می شد آسمان آبی

       دلم می خواست باور داشتم پايان سرما را

             بهاران را!

علی فیروزآبادی

جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۳
 
در خبرها آمده بود که فردی که مدعی « انرژی درماني» است و در دادگاهی در مشهد محکوم شده بوده در دادگاه تجديد نظر در تهران تبرئه شده است. با جنبه حقوقی مسئله که صلاحيت ورود به آنرا هم ندارم کاری نمی توانم داشته باشم اما آنچه تعجب فراوان مرا در بر داشت اين بود که دادگاه به نظر گروهی از پزشکان استناد کرده بود که وجود انرژی را در اين فرد تاييد کرده بودند؛ آنهم به صرف اينکه ايشان توانسته بودند در حضور اين پزشکان محترم عده ايی را شفا دهند. آيا گروهی که مدعی برخوردی علمی با پديده ايی هستند می توانند چنين نتيجه ايی از تجاربی از اين دست بگيرند؟ در مطالعات علمی الگوهای مختلفی برای بررسی صحت و سقم يک فرضيه وجود دارند که همگی از ارزش يک سانی برخوردار نيستند اما در همه آنها برای آنکه ارزش يک روش درمانی و يک دارو جديد سنجيده شود لازم است که يک گروه کنترل يا شاهد به عنوان شاخصی که آن روش يا دارو با آن سنجيده شود حضور داشته باشد. در مثال بالا می توان چنين مطالعه ايی را طراحی کرد:
فردی که مدعی داشتن انرژی خاصی در دست هايش است( و مدعی است که انرژی را از راه دور و از طريق تلويزيون و ماهواره هم منتقل می کند) و فردی که چنين ادعايی ندارد( مثلا يکی از پزشکان) به اتفاق هم به دو گروه که به شکلی تصادفی تقسيم شده اند و بيماری مشابهی دارند( مثلا دو گروه ۳۰ نفره مبتلا به سردرد ميگرنی) انرژی می دهند. اعضای اين دو گروه خبر ندارند که کداميک از اين دو فرد به آنها انرژی می دهند( مثلا می توانند در پشت پرده ايی پنهان شوند) و اعضای گروه بررسی کننده هم نمی دانند کی به کی انرژی داده است. پس از خاتمه کار؛ با مقايسه اين دو گروه اگر نتايج درمانی با يکديگر تفاوت معنی داری را نشان داد می توان گفت که ادعای ايشان درست است.
اين طرز برخورد را بی اختيار با روش گروه بررسی کننده ادعاهای مسمر در بيش از ۲۰۰ سال پيش مقايسه کردم. مسمر که براساس فرضيه مغناطيس حيوانی باور داشت که نيرويی مغناطيسی در دست هايش وجود دارد که موجب شفای افراد می شود مجبور شد بر اساس دستور حکومت وقت فرانسه کارهايش را به کميته ايی ارائه کند که نامهای مشهوری چون بنجامين فرانکلين؛ لاوازيه و گيوتين در آن حضور داشتند. مسمر ادعا می کرد نه تنها خودش اين توانايی را دارد بلکه می تواند اين توان را به خارج از خودش - مثلا به يک درخت- هم منتقل کند و همين کار را هم کرد و درختی را در يکی از ميادين پاريس مغناطيسی کرد و بيماران با دست زدن به شاخه های درخت شفا می يافتند. هيئت مذکور آزمايشی را به اين صورت ترتيب داد که در باغی در پاريس درختانی را به طور تصادفی توسط يکی از شاگردان مسمر( خودش مغرورتر از آن بود که به آزمايش تن دهد) مغناطيسی کرد و اين درختان به شکلی اشتباهی به بيماران معرفی شدند. جالب اين جا بود که درختانی که بيماران تصور می کردند مغناطيسی هستند توان شفا دادن پيدا کردند درحالی که در واقع مغناطيسی نشده بودند.
هيئت؛ با توجه به نتايجی از اين دست چنين گزارش داد که چيزی به نام مغناطيس حيوانی وجود ندارد و اين موجب از دست رفتن اعتبار مسمر شد. اما بنجامين فرانکلين در همان زمان اعلام کرد که کارهای مسمر ارزش بررسی بيشتر را به منظور پی بردن به جوهر علمی آن دارد. امری که در طول زمان و با پيشرفت علم صورت واقع به خود گرفت و « هيپنوتيزم علمي» از آن زاده شد. اما مثل اينکه ما قرار است همه چيز را خودمان دوباره تجربه کنيم...... حتی اختراع چرخ را......
علی فیروزآبادی

جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳
 
خيلی وقته که اين نوشته ها را به روز نکردم. علتش تنها مشغله فراوان کاری بوده که گاه فرصت نوشتن و خواندن رو از آدم می گيره و مجبورت می کنه مثل آدمی که بيکار شده از کيسه خرج کنی و از مايه بخوری. يعنی جلو به روز شدن خودت رو هم می گيره. وقتی مجبور باشی نزديک به هزار بيمار را در روز ويزيت کنی و در آن واحد هم معلم باشی و هم محقق! و هم درمانگر واضحه که از هر کدومش سايه ايی بيشتر نيستی و اگه بخوای که وجدانت خيلی آزارت نده مجبوری دوتا از اين نقشها را هر از چندی در پيش پای يکی از اونها قربانی کنی و خوب... من فکر می کنم يک پزشک قبل از هر چيزی يک درمانگره... گرچه که اين تداخل نقشها از اثرات سياستهای غلطيه که اين روزها آثارش برهمه حتی مدافعين سرسخت آن روشها نيز روشن شده است.
علی فیروزآبادی

پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۳
چرا روانپزشکها بيشتر خودکشی می کنند؟
آمارهای مختلف حاکی از اين امر است که ميزان خودکشی در روانپزشکان از ديگر متخصصين پزشکی بالاتر بوده و يکی از بالاترين مقادير را در ميان افراد تحصيلکرده دارد. اين پديده اگر مضحک به نظر نرسد دست کم سوال برانگيز است که چرا کسی که هدفش کمک به کاهش آلام و رنجهای روحی ديگران و درمان مشکلات روانی انسانهاست به امری دست زند که از وجود مشکل روحی جدی در خود وی حکايت کند...
- اولا روانپزشکها هم آدمند. آدمی مانند همه ديگر آدمها. اونها هم شاد می شوند؛ گريه می کنند؛ عصبانی می شوند و بيمار می شوند از جمله بيمار روحی... يعنی همانگونه که يک متخصص قلب امکان سکته قلبی دارد؛ روانپزشکان هم می توانند خودشون در کوزه بيفتند...

- دوما اينکه دانستن مطلبی و آگاه بودن از امری و حتی استفاده از اين دانش در جهت کمک به ديگران به خودی خود دليلی بر اين امر نيست که فرد بتواند از اين دانش برای خودش هم استفاده کند. کما اينکه می بينيم خيلی از پزشکان خودشان سيگار می کشند و اگر بيمار شوند داروهايشان را سر وقت و کامل مصرف نمی کنند. ميان دانستن مطلبی و استفاده از اين دانش در خدمت عمل فاصله ايی به عمق يک دره وسيع وجود دارد... يعنی دانستن توانستن نيست.

- سوما برخی به اين امر اشاره می کنند که شغل روانپزشکی ماهيتا شغلی پر استرس است و قرار گرفتن در معرض رنجها و الام روحی ديگران و درگير شدن با دنيای احساسی ديگر انسانها فشار روحی را به روانپزشک تحميل می کند که پس از مدتی بر او اثر می گذارد. ديده شده که در حدود ۳۰ درصد روانپزشکان در دوره ايی از عمر خود ملاکهاي تشخيصی افسردگی اساسی را پيدا می کنند.

- چهارما و به اعتقاد من مهمتر از همه اينکه بعضی افراد در دوران دانشجويی خود به خاطر مشکلات و مسائلی که در خود احساس می کنند رشته روانپزشکی را به عنوان رشته تخصصی خود انتخاب کرده به اين اميد که با ورود به اين رشته پاسخ آن مشکلات را پيدا کرده و خود را درمان کنند. در بعضی که اين مشکلات عميق نيستند چنين امری به واقعيت می پيوندد و رودو به اين رشته تحولات مثبتی را در شخصيت فرد بوجود می آورد اما در بعضی ديگر نه تنها روانپزشکی کمکی نکرده بلکه زخمها و مشکلات روحی آنان را عميق تر هم می کند

علی فیروزآبادی

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

Sign The Petition
Bravenet.com